شهید! من و تو چقدر شبیه یکدیگریم؛

هر دو لباس خاکی به تن داریم، چون بسیجی هستیم!

هر دو زمینی هستیم؛ اما تو آسمانی شدی!

هر دو جهاد گریم؛ تو در راه خدا و ارزش‌ها و من برای زیاده‌ طلبی!

هر دو گمنامیم؛ تو پلاکت را گم کرده‌ای و من هویتم را!                                   گمنام

 

 

 

 

 

 

دست نوشته ای از شهید احمدرضا احمدی:
رتبه اول کنکور پزشکی سال 64 ،
ساعتی قبل از شهادت

چه کسی می داند جنگ چیست؟ 
چه کسی می داند فرودیک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر
جا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ 
جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ
را ببیند و اخبار آن را بشنود.
از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان
را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟ 
چه کسی در هویزه جنگیده؟
کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟ 
چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های
تانک له می شود؟